Tuesday, November 21, 2006

مجبور Oblige (Poem)

اینجا چه زود هرکه گم و گور می شود
آدم چقدرازوطنش دور می شود

ای دل چراغ رابطه ها را نگاه کن
بنگرچگونه پنجره کم نور می شود

بیهوده میزنی چقدر دم از اختیار
وقتیکه آدم اینهمه مجبور می شود

آخرببین چگونه تفنگ یتیم ما
چوب عصای یک عده شب کورمی شود

حتی پلنگ سرکش طبع بلند ما
اینجا خری ستاده بر آخور می شود

تاتشنگی نکرده زجان سیر مان عفیف
باید دوید- ورنه عطش زور می شود

شاعر: اسدالله عفیف باختری

(a rough translation)

Here, in this messy world, people misplace.
Men are forced to leave their homeland, their beloved.
O my heart! Keep the lights of relations burning, regardless of distance?
Hey man, do not brag about freedom.
You are not free.
Every thing you do is forced.
You do it in order to survive.
Go forward and resist the thirst, otherwise it will overcome you.


Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home